تبليغاتX
کیه کیه در می زنه؟

کیه کیه در می زنه؟

زنان کوچک

شهادت امام هادی (ع) تسلیت باد

سلام خدا بر تو ای دهمین پیشوای معصوم! سلام بر درخشندگی کوکب نورانی ات که خورشید را شرمگین تابش کرد و چشمه های آفرینش را لبریز جوشش. در این روز غم بار و مصیبت زده، آتش سوگمان را مهار کن و دست مهربان و غریب نوازت را بر صفحه دل هامان بکش.

امام ابوالحسن علي النقي هادي عليه السلام ملقب به امام " هادي"، دهمين پيشواي شيعيان در نيمه ذيحجه سال 212 هجري در اطراف مدينه در محلي به نام " صريا" متولد گشت.  آن حضرت و فرزند گرامي ايشان امام حسن علشيهما السلام به عسكريين شهرت يافتند، زيرا خلفاي بني عباس آنها را از سال 233 به سامرا ( عسكر) برده و تا آخر عمر پر بركتشان در آنجا، آنها را تحت نظر قرار دادند. امام هادي عليه السلام به لقبهاي ديگري مانند: نقي، عالم، فقيه، امين و طيب شهرت داشت و كنيه مبارك ايشان ابوالحسن است. از آنجا كه كنيه امام موسي كاظم و امام رضا عليهما السلام نيز ابوالحسن بود، لذا براي اجتناب از اشتباه، ابوالحسن اول به امام كاظم عليه السلام، ابوالحسن ثاني به امام رضا عليه السلام و ابوالحسن ثالث به حضرت هادي عليه السلام اختصاص يافته است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 20:11  توسط حبه انگور  | 

سوال؟؟؟

دیروز یکی از دوستان سوالات جالبی از من پرسید که سوالات و جواب ها رو اینجا گذاشتم:

سوال: به نظر شما رحلت امام در اولویت قرار دارد یا ولادت امام محمد باقر (ع)؟ با دلیل

جواب: رحلت امام. چون ما الان در حال مبارزه و صدور انقلاب هستیم. الان امام خمینی یک شخص نیست بلکه یک تفکر و راه است و به خصوص در شرایط اکنون منطقه صحبت از امام که به نوعی صحبت از راه ائمه (ع) است موثرتر است. همونطور که یه زمانی با شنیدن نام امام خمینی 3 صلوات فرستاده می شد ولی با شنیدن نام پیامبر یک صلوات. این به شاءن مربوط نمی شه بلکه به زمان مربوطه.

سوال: تحلیل جالبی بود ولی نباید حق ائمه رو ادا کرد؟

جواب: درسته. ولی باید دید با اولویت قرار دادن ارتحال امام حقی از امام محمد باقر (ع) ضایع می شه یا نه؟ من که اینطور فکر نمی کنم. مطمئنم که الان امام زمان هم عزادار هستن.

جواب جواب: بهتره در مورد رفتار امام عصر هیچ قضاوتی نکنیم چون در شاءن ایشون نیست.در ضمن ما بیش از اینکه نیاز به صدور انقلاب داشته باشیم نیاز به صدور مبانی اسلام داریم انقلاب بی اشکال نیست ولی اسلام بی اشکاله. در پناه خدا باشید

جواب: بهتره صحبت امام زمان (عج) بعد از وفات شیخ مفید رو بخونید. صدور اصل انقلاب چیزی جدای از اسلام نیست. هر چند به کاملی اسلام نمی شه.

پی نوشت:

1-        امام زمان(عج) در توقيعي در رثاي شیخ مفید ابياتي سرودند كه معناي آن چنين است: اي كاش خبردهنده مرگ، خبر فقدان تو را نياورد كه مردن تو روزي است كه براي آل محمد مصيبت بزرگي است.
اگر چه تو در ميان خاك قبر پنهان شدي، علو و دانش خداپرستي در تو اقامت گزيده است. قائم المهدي خوشحال مي‎شد هرگاه تو از انواع علوم تدريس مي‎كردي.

2-        مقام معظم رهبری در صحبت هاشون راجع به بصیرت خاطره ای رو نقل می کنن: در یکی از روستاها در قبل از انقلاب وقتی که نام امام می آمد مردم 3 صلوات می فرستادن. روحانی روستا اعتراض می کنه و می گه بعد از بردن نام پیامبر یک صلوات و بعد از نام امام 3 صلوات؟؟ یک مرد روستایی می گه که ما الان در حال مبارزه هستیم. زمانی که مبارزه تموم بشه شاید یک صلوات رو هم برای امام نفرستیم. شرایط الان ایجاب می کنه که این کار انجام بشه. اون روحانی بصیرت نداشت ولی اون فرد روستایی با بصیرت بود.

من این سوالات رو از یکی دیگه از دوستام هم که همیشه نظراتش منطقی و همه جانبه بوده پرسیدم و اینطور جواب داد:

هم سوالای جالبی بود هم جوابات به نظرم کامل بود. من فکر می کنم علت پرسیدن سوال سوم اینه که آرمان و عملکرد برابر قلمداد شده. هر انقلابی رو یه تفکر بنیادی شکل می گیره. تفکر بنیادی انقلاب ایران اسلامه. پس همه ی آرمان هاش هم از این تفکر نشئت می گیره. کسایی که همچین شبهه دقیقا شبهه و نه سوالی رو مطرح می کنند میخواهند طوری جلوه بدهند که انگار تفکر
بنیادی این انقلاب از عقاید امام خمینی بوده و نه تفکر اسلام ناب هستش. البته در خوشبینانه ترین حالت میشه گفت طرف آرمان رو  همون عملکرد گرفته که گفته انقلاب ما بی اشکال نیست. البته خود امام و رهبری بارها گفته اند که عملکرد ما هنوز در حد آرمان هامون نیست.

نظر شما راجع به این سوال چیه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت 0:3  توسط حبه انگور  | 

سفارش امام به جوانان و دانشگاهیان

و از جوانان‌، دختران‌ و پسران‌، می‌خواهم‌ كه‌ استقلال‌ و آزادی‌ و ارزشهای‌ انسانی‌ را، ولو با تحمل‌ زحمت‌ و رنج‌، فدای‌ تجملات‌ و عشرتها و بی‌ بند و باریها و حضور در مراكز فحشا كه‌ از طرف‌ غرب‌ و عمال‌ بی‌وطن‌ به‌ شما عرضه‌ می‌شود نكنند؛ كه‌ آنان‌ چنانچه‌ تجربه‌ نشان‌ داده‌ جز تباهی‌ شما و اغفالتان‌ از سرنوشت‌ كشورتان‌ و چاپیدن‌ ذخائر شما و به‌ بند استعمار و ننگ‌ وابستگی‌ كشیدنتان‌ و مصرفی‌ نمودن‌ ملت‌ و كشورتان‌ به‌ چیز دیگر فكر نمی‌كنند؛ و می‌خواهند با این‌ وسایل‌ و امثال‌ آن‌ شما را عقب‌مانده‌، و به‌ اصطلاح‌ آنان‌ «نیمه‌ وحشی‌» نگه‌ دارند. و از توطئه‌های‌ بزرگ‌ آنان‌، چنانچه‌ اشاره‌ شد و كراراً تذكر داده‌ام‌، به‌ دست‌ گرفتن‌ مراكز تعلیم‌ و تربیت‌ خصوصاً دانشگاهها است‌ كه‌ مقدرات‌ كشورها در دست‌ محصولات‌ آنها است‌. روش‌ آنان‌ با روحانیون‌ و مدارس‌ علوم‌ اسلامی‌ فرق‌ دارد با روشی‌ كه‌ در دانشگاهها و دبیرستانها دارند. نقشة‌ آنان‌ برداشتن‌ روحانیون‌ از سر راه‌ و منزوی‌ كردن‌ آنان‌ است‌؛ یا با سركوبی‌ و خشونت‌ و هتاكی‌ كه‌ در زمان‌ رضاخان‌ عمل‌ شد ولی‌ نتیجة‌ معكوس‌ گرفته‌ شد؛ یا با تبلیغات‌ و تهمتها و نقشه‌های‌ شیطانی‌ برای‌ جدا كردن‌ قشر تحصیلكرده‌ و به‌ اصطلاح‌ روشنفكر كه‌ این‌ هم‌ در زمان‌ رضاخان‌ عمل‌ می‌شد و در ردیف‌ فشار و سركوبی‌ بود؛ و در زمان‌ محمدرضا ادامه‌ یافت‌ بدون‌ خشونت‌ ولی‌ موذیانه‌. و اما در دانشگاه‌ نقشه‌ آن‌ است‌ كه‌ جوانان‌ را از فرهنگ‌ و ادب‌ و ارزشهای‌ خودی‌ منحرف‌ كنند و به‌ سوی‌ شرق‌ یا غرب‌ بكشانند و دولتمردان‌ را از بین‌ اینان‌ انتخاب‌ و بر سرنوشت‌ كشورها حكومت‌ دهند تا به‌ دست‌ آنها هرچه‌ می‌خواهند انجام‌ دهند. اینان‌ كشور را به‌ غارتزدگی‌ و غربزدگی‌ بكشانند و قشر روحانی‌ با انزوا و منفوریت‌ و شكست‌ قادر بر جلوگیری‌ نباشد. و این‌ بهترین‌ راه‌ است‌ برای‌ عقب‌ نگهداشتن‌ و غارت‌ كردن‌ كشورهای‌ تحت‌ سلطه‌، زیرا برای‌ ابرقدرتها بی‌زحمت‌ و بی‌خرج‌ و در جوامع‌ ملی‌ بی‌سر و صدا، هر چه‌ هست‌ به‌ جیب‌ آنان‌ می‌ریزد. پس‌ اكنون‌ كه‌ دانشگاهها و دانشسراها در دست‌ اصلاح‌ و پاكسازی‌ است‌، بر همة‌ ما لازم‌ است‌ با متصدیان‌ كمك‌ كنیم‌ و برای‌ همیشه‌ نگذاریم‌ دانشگاهها به‌ انحراف‌ كشیده‌ شود؛ و هر جا انحرافی‌ به‌ چشم‌ خورد با اقدام‌ سریع‌ به‌ رفع‌ آن‌ كوشیم‌. و این‌ امر حیاتی‌ باید در مرحلة‌ اول‌ با دست‌ پرتوان‌ خود جوانان‌ دانشگاهها و دانشسراها انجام‌ گیرد كه‌ نجات‌ دانشگاه‌ از انحراف‌، نجات‌ كشور و ملت‌ است‌. و اینجانب‌ به‌ همة‌ نوجوانان‌ و جوانان‌ در مرحلة‌ اول‌، و پدران‌ و مادران‌ و دوستان‌ آنها در مرحلة‌ دوم‌، و به‌ دولتمردان‌ و روشنفكران‌ دلسوز برای‌ كشور در مرحلة‌ بعد وصیت‌ می‌كنم‌ كه‌ در این‌ امر مهم‌ كه‌ كشورتان‌ را از آسیب‌ نگه‌ می‌دارد، با جان‌ و دل‌ كوشش‌ كنید و دانشگاهها را به‌ نسل‌ بعد بسپرید. و به‌ همة‌ نسلهای‌ مسلسل‌ توصیه‌ می‌كنم‌ كه‌ برای‌ نجات‌ خود و كشور عزیز و اسلامِآدم‌ ساز، دانشگاهها را از انحراف‌ و غرب‌ و شرقزدگی‌ حفظ‌ و پاسداری‌ كنید و با این‌ عمل‌ انسانی‌ ـ اسلامی‌ خود دست‌ قدرتهای‌ بزرگ‌ را از كشور قطع‌ و آنان‌ را ناامید نمایید. خدایتان‌ پشتیبان‌ و نگهدار باد.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت 15:29  توسط حبه انگور  | 

امام خمینی یک حقیقت همیشه زنده است

رحلت امام خمینی رو به همه ی دوستداران ایشون تسلیت عرض می کنم.

متن زیر قسمتی از وصیت نامه سیاسی الهی امام هست که می تونه جواب اون عده ای باشه که از دشمنی امریکا و عمال سرسپردش می ترسن.

"و ملت ما بلكه ملتهای اسلامی و مستضعفان جهان مفتخرند به اینكه دشمنان آنان كه دشمنان خدای بزرگ و قرآن كریم و اسلام عزیزند، درندگانی هستند كه از هیچ جنایت و خیانتی برای مقاصد شوم جنایتكارانه خود دست نمی كشند وبرای رسیدن به ریاست و مطامع پست خود دوست و دشمن را نمی شناسند. و درراس آنان امریكا این تروریست بالذات دولتی است كه سرتاسر جهان را به آتش كشیده و هم پیمان او صهیونیست جهانی است كه برای رسیدن به مطامع خود جنایاتی مرتكب می شود كه قلمها از نوشتن و زبانها از گفتن آن شرم دارند؛ و خیال ابلهانه "اسرائیل بزرگ "! آنان را به هر جنایتی می كشاند. وملتهای اسلامی و مستضعفان جهان مفتخرند كه دشمنان آنها حسین اردنی این جنایت پیشه دوره گرد، و حسن و حصنی مبارك هم آخور با اسرائیل جنایتكارند و در راه خدمت به امریكا و اسرائیل از هیچ خیانتی به ملتهای خود رویگردان نیستند. و ما مفتخریم كه دشمن ما صدام عفلقی است كه دوست ودشمن او را به جنایتكاری و نقض حقوق بین المللی و حقوق بشر می شناسند وهمه می دانند كه خیانتكاری او به ملت مظلوم عراق و شیخ نشینان خلیج ، كمتر ازخیانت به ملت ایران نباشد. و ما و ملتهای مظلوم دنیا مفتخریم كه رسانه های گروهی و دستگاههای تبلیغات جهانی ، ما و همه مظلومان جهان را به هر جنایت و خیانتی كه ابرقدرتهای جنایتكار دستور می دهند متهم می كنند. كدام افتخار بالاتر و والاتراز اینكه امریكا با همه ادعاهایش و همه ساز و برگهای جنگی اش و آنهمه دولتهای سرسپرده اش و به دست داشتن ثروتهای بی پایان ملتهای مظلوم عقب افتاده و در دست داشتن تمام رسانه های گروهی ، در مقابل ملت غیور ایران و كشور حضرت بقیه الله - ارواحنا لمقدمه الفدا - آنچنان وامانده و رسوا شده است كه نمی داند به كه متوسل شود! و رو به هر كس می كند جواب رد می شنود!و این نیست جز به مددهای غیبی حضرت باری تعالی - جلت عظمته - كه ملتهارا بویژه ملت ایران اسلامی را بیدار نموده و از ظلمات ستمشاهی به نور اسلام هدایت نموده ."

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت 15:15  توسط حبه انگور  | 

الهی و ربی من لی غیرک

خدایا ! دلم باز امشب گرفته
بیا تا کمی با تو صحبت کنم
بیا تا دل کوچکم را
خدایا فقط با تو قسمت کنم 

***
خدایا ! بیا پشت آن پنجره
که وا می شود رو به سوی دلم
بیا،پرده ها را کناری بزن
که نورت بتابد به روی دلم

***
خدایا! کمک کن به من
نردبانی بسازم
و با آن بیایم به شهر فرشته
همان شهر دوری که بر سردر آن
کسی اسم رمز شما را نوشته

***
خدایا! کمک کن
که پروانه شعر من جان بگیرد
کمی هم به فکر دلم باش
مبادا بمیرد

***
خدایا! دلم را
که هر شب نفس می کشد در هوایت
اگرچه شکسته
شبی می فرستم برایت

عرفان نظر آهاری

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت 14:49  توسط حبه انگور  | 

تقدیم به همه ی مسلمانان مبارز

باز از بام جهان بانگ اذان لبریز است

مثنوی بار دگر از هیجان لبریز است

بحر آرام دگر باره خروشان شده است

ساحل خفته پر از لولو مرجان شده است

دشمن از وادی قرآن و نماز آمده است

لشکر ابرهه از سوی حجاز آمده است

با شماییم شمایی که فقط شیطانی است

(دین اسلام نه اسلام ابوسفیانی است)

با شماییم که خود را خبری می دانید

و زمین را همه ارث پدری می دانید

با شماییم که در آتش خود دود شدید

فخر کردید که هم کاسهء نمرود شدید

گرد باد آتش صحراست بترسید از آن

آه این طایفه گیراست بترسید از آن

هان! بترسید که دریا به خروش آمده است

خون این طایفه این بار به جوش آمده است

صبر این طایفه وقتی که به سر می آید

دیگر از خرد و کلان معجزه بر می آید

سنگ این قوم که سجیل شود می فهمید

آسمان غرق ابابیل شود می فهمید

پاسخت می دهد این طایفه با خون اینک

ذولفقاری زنیام آمده بیرون اینک

هان!بخوانید که خاقانی از این خط گفته است

شعر ایوان مدائن به نصیحت گفته است

هان بترسید که این لشکر بسم الله است

هان بترسید که طوفان طبس در راه است

 

یا محمد(ص)! تو بگو با غم و ماتم چه کنیم

روز خوش بی تو ندیدیم به عالم چه کنیم

پاسخ آینه ها بی تو دمادم سنگ است

یا محمد(ص)! دل این قوم برایت تنگ است

 

بانگ هیهات حسینی است رسیده از راه

هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله

 

"این شعر از آقای حمید رضا برقعیه که از رو وبلاگشون کپی کردم."

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 16:32  توسط حبه انگور  | 

هقت سین

دنیا پر از سین است و شما می توانید از بی شمار سین های عالم، هر کدام را که خواستید بردارید. من اما از میان همه سین ها، سیمرغ را انتخاب می کنم.هرچند گنجشکی کوچکم و هرچند روی شاخه نازک زندگی نشسته ام اما دلم بی تاب پر زدن در هوای قاف است...


بی تاب آن کوه بلندی که روی لبه جهان است و آنطرفش دیگر خاکی نیست و زمینی. و همه اش آسمان و همه اش ملکوت است. و به فکر آن درختم. آن درخت که سیمرغ بر آن آشیانه دارد و شاخه هایش تا دورترین نقطه آسمان رفته است.

اگر سیمرغی هست پس گنجشک ماندن و بلبل ماندن و طاووس ماندن، گناه است. باید رفت و بسیار رفت. باید پر زد و بسیار پر زد تا آهسته آهسته سیمرغ شد.

اگر سیمرغ را می خواهی باید سفر کنی و این سفری سخت است، بسیار سخت. اما باید خوشحال باشی و سرخوش بروی و سادگی، توشه ات باشد. و باید یاد بگیری که کمتر سخن بگویی و بیشتر عمل کنی؛ پس سکوت، زبان این سفر است و هرچه می روی طعم سبکی را بیشتر می چشی.

سالی نو آمده است و من سفره ای به بزرگی جهان پهن می کنم و هفت سینی می چینم از سفر و سختی و سادگی و سکوت و سبکی و سرخوشی. اما همه سین ها تنها در کنار سیمرغ زیباست که سین هفتم هفت سین جهان است. «عرفان نظر آهاری»

دلم گرفته از این همه پستی آدم ها که حاضرن برای داشتن قدرت، اونم قدرتی که فقط برای یه مدت کوتاهه چه جنایت هایی که مرتکب نشن. بالا از سفره ی هفت سین گفتیم و عید. امسال عیدمون یه حال و هوای دیگه داره. امسال خواهرها و برادرامون تو بحرین و لیبی و یمن تو خاک و خونن. این جنگ ها کی تموم می شن؟ فقط در یه صورت آرامش به مردم می رسه اونم با ظهور آقا امام زمانه (عج). دعا برای ظهور امام زمان و آزادی همه ی ملت ها و ذلیل شدن ظالمین سر سفره عید یادمون نره!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 0:35  توسط حبه انگور  | 

قالی زندگی

قالی بزرگی است زندگی...
هرهزارسال یک بارفرشته ها قالی جهان را درهفت آسمان می تکانند
تا گرد وخاک هزارساله اش بریزد وهرباربا خود می گویند:
این نیست قالی که انسان قرار بود ببافد
این فرش فاجعه است...
با زمینه سرخ خون...
و حاشیه های کبود معصیت ...


با طرح های گناه و نقش بر جسته های ستم...
فرشته ها گریه می کنند و قالی آدم را می تکانند
و دوباره با اندوه بر زمین پهنش می کنند.
رنگ در رنگ ... گره در گره ... نقش در نقش ...
قالی بزرگی است زندگی...
که تو می بافی ومن می بافم واومی بافد
همه با فنده ایم
می بافیم و نقش می زنیم
می بافیم و رج به رج بالا می بریم
می بافیم و می گستریم
دار این جهان را خدا به پا کرد.
و خدا بود که فرمود: ببافید وآدم نخستین گره را بر پود زندگی زد.
هر که آمد گره ای تازه زد و رنگی ریخت و طرحی بافت.
چنین شد که قالی آدمی رنگ رنگ شد
آمیزه ای از زیبا و نا زیبا...
سایه روشنی از گناه و صواب...
گره تو هم بر این قالی خواهد ماند
طرح و نقشت نیز...
وهزارها سال بعدآدمیان برفرشی خواهند زیست که گوشه ای ازآن را تو بافته ای
کاش گوشه را که سهم توست زیبا تر ببافی..........

عرفان نظرآهاري
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 15:31  توسط حبه انگور  | 

بهار آزادی

۲۲ بهمن دیگه ای از راه رسید تا مردم ما مثل هر سال به دنیا بفهمونن که همچنان پیرو خط امام و آرمان های امام هستن.

پس وعده ی ما همون جای همیشگی: خیابان های ایران، بی نشان و بی پلاک

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 20:28  توسط حبه انگور  | 

عید غدیر مبار................ک

غدیر بود ...
رفتیم پیشانی اباذر را ببوسیم و بگوییم: «برادر! عیدت مبارک» پیشانیش از آفتاب ربذه سوخته بود!!
به «ابن سکیت» گفتیم: «علی». هیچ نگفت، نگاهمان کرد و گریست. زبانش را بریده بودند!!
خواستیم دست های میثم را بگیریم و بگوییم: «سپاس خدای را که ما را از متمسکین به ولایت امیرالمؤمنین قرار داد» دست‌هایش را قطع کرده بودند!!
گفتیم: «یک سیدی بیابیم و عیدی بگیریم» سیدی! کسی از بنی هاشم. جسدهاشان درز لای دیوارها شده بود و چاه ها از حضور پیکرهای بی سرشان پر بود! زندانی دخمه‌های تاریک بودند و غل‌های گران بر پا، در کنج زندان‌ها نماز می‌خواندند.

فقط همین نبود که میان بیابان بایستد، رفتگان را بخواند که برگردند و صبر کند تا ماندگان برسند. فقط همین نبود که منبری از جهاز شتران بسازد و بالا رود، صدایش کند و دستش را بالا بگیرد، فقط گفتن جمله کوتاه "علی مولاست" نبود. کار اصلا این‌قدرها ساده نبود. فصل اتمام نعمت، فصل بلوغ رسالت، فصل سختی بود.
بیعت با علی (ع) مصافحه‌ای ساده نبود. مصافحه با همه رنج هایی بود که برای ایستادن پشت سر این واژه‌ی سه حرفی باید کشید. ایستادن پشت سر واژه‌ای سه حرفی که در حق، سخت‌گیر بود.

این روزها ولی همه چیز آسان شده است. این روزها «علی مولاست» تکیه کلامی معمولی و راحت است. اگر راحت می‌شود به همه تیرک‌های توی بزرگراه تراکت سال امیرالمؤمنین زد و روی تـابلوهای تبلیغاتی با انواع خط‌ها نوشت «علی»!، اگر خیلی راحت و زیاد و پشت سر هم می شود این کلمه را تکرار کرد و تکرار، حتما جایی از راه را اشتباه آمده‌ایم. شاید فقط با اسم یا خط بی جان مصافحه کرده‌ایم، وگرنه با او؟! ... کار حتما سخت بود، صبوری بی پایان بر حق، تـاب آوردن عتاب‌هایش حتما سخت بود!
آن «مرد ناشناس» که دیروز کوزه آب زنی را آورد، صورتش را روی آتش تنور گرفته «بچش، این عذاب کسی است که از حال یتیمان و بیوه زنان غافل شده». آن «مرد ناشناس» سر بر دیوار نیمه خرابی در دل شب دارد می‌گرید:«آه از این ره توشه‌ی کم، آه از این راه دراز» و ما بی آن‌که بشناسیم‌اش همین نزدیکی‌ها جایی نشسته‌ایم و تمرین می‌کنیم که با نامش شعر بگوییم، خط بنویسیم، آواز بخوانیم و حتی دم بگیریم و از خود بی‌خود شویم.

عجیب است! مرد هنوز هم «مرد ناشناس» است ...

مطلب بالا از کتاب "خدا خانه دارد" نوشته ی خانم فاطمه ی شهیدی انتخاب شده. واقعا متن زیباییه که آدم رو به فکر فرو می بره! ما از شیعه بودن خودمون و از مسلمونی خودمون چقدر مطمئنیم؟ همیشه فکر می کنم اگه من تو دوره ی امام علی بودم چی کار می کردم؟ اگه تو کربلا بودم چی کار می کردم؟ اگه به حرف باشه که معلومه چی کار می کردمُ هیچوقت پشت اونا رو خالی نمی کردم. حتی همین حالا می گم که حاظرم جونم رو هم به خاطر اونا فدا کنم. ولی وای به روزی که این حرف ها فرصت عملی شدن پیدا کنن اما فقط در حد حرف باقی بمونن!

عیدتون مبارک و یا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 14:40  توسط حبه انگور  | 

اعیاد آبانیه 4


سلااااااااااااااااااام. دوباره اعیاد آبانیه رسید. چی؟ بعد از این همه سال دوباره باید توضیح بدم که اعیلد آبانیه یعنی چی؟؟؟!!!!! اشکالی نداره اگه کادو می دید، دوباره توضیح می دم:

ما ۶ نفر خانم مهندسیم (اینجوری نگاه نکنید! سال آخری ها هم جزء مهندس ها حساب می شن) که با هم خیلی صمیمی هستیم.

 

دست سرنوشت کاری کرده که تولد ۴ نفر از ما درست پشت سر هم از ۱۳ تا۱۶ آبان بیافته. ما این چند روز رو اعیاد آبانیه می گیم. البته برای ما عیده ولی بدا به حال اونایی که باید ۴ تا کادو بگیرن!!!

              

 

ما فردا قراره جشن تولد بگیریم ولی این بار برخلاف سالهای قبل دیگه از سینما خبری نیست و می خوایم بریم خونه ی حنا. جاتون خالی خیلی خوش میگذره. بعدها این روزا برامون خاطره های شیرینی می شه.

تولد تولد تولد ما چهار نفر مبارک

مبارک مبارک تولد ما چهار نفر مبارک

"تکرار کنید"

تولد تولد تولد شما گلها مبارک

مبارک مبارک تولد شما گلها مبارک

حال کردید چه جوری خودمون رو تحویل می گیریم

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 16:58  توسط حبه انگور  | 

مصطفی مستور

مدت ها بود که می خواستم در مورد مصطفی مستور بنویسم اما فرصت نمی شد. امروز مطلبی از وحید یامین پور دیدم که به نظرم جالب بود.


تشويش هاي اگزيستانسياليستي

 

درگير سياست كه مي شوي انگار يادت مي رود قرار است چه كسي باشي. سياست درد بي درمان كه نيست... سرگرمي هم نيست. براي من سياست عين جدي بودن در دنياست ولي اشتباه نكنم سياست گاهي بدجوري آدم را از جدي بودن غافل مي كند. گاهي سياست كه مي ورزي مثل كسي مي ماني كه شاخه اي را كه رويش نشسته است مي برد! براي همين براي كسي مثل من واجب است كه هر از گاهي برگردم و به سرشاخه نگاه كنم. هنر و ادبيات براي من همين برگشتن و نگاه كردن است. برگشتن،‌مكث كردن و دوباره ديدن خود، خدا و عالم. اذعان مي كنيد كه در چنين احوالاتي كتاب خوب مثل آب حيات است كه آرامت مي كند. مثل يك پارچه ي خنك روي پيشاني يك آدم تب دار!

كتاب هاي مستور مثل غزل مي ماند. بيت هايش ظاهراً‌ بهم ربطي ندارد ولي در دل همه ي آنها خطي هميشگي است كه دانه هاي تسبيح روايت را به هم مي چسباند و تو را به آن حال خوش مي رساند.

كمي فلسفي تر اگر بشوم، مستور را بخاطر زنده كردن تشويش هاي اگزيستانسياليستي اش تحسين خواهم كرد. اين تشويش ها را كه مي شكافي در دلش طعم روح افزايي از يك ايمان را مي چشي. اصلاً ايمان اگزيستانسياليستي همين است...هي مي رود... هي مي آيد... آرام نمي گذاردت. ايمان نيست كه، بقول كي ير كه گور، «ترس و لرز» است.

در «روي ماه خداوند را ببوس» مستور درگيرت مي كند با تشويش هايي كه از انتهايش يك بوسه بر روي مفهومي مقدس به نام خدا نصيبت مي شود. براي من بين داستان روي ماه خداوند را ببوس با فيلم هاي ميرباقري شباهتي بزرگ وجود دارد آنهم اينكه در هيچكدام نبايد ديالوگ را از دست بدهي وگرنه چيزي گيرت نمي آيد... يك كلام!

 «استخوان خوك ودست هاي جذامي» ديوانه ات مي كند. درگيري مستور با مفهوم و معناي عدالت براي كلّه هايي كه بوي قرمه سبزي مي دهت خيلي لذّت بخش است. طعم كتاب استخوان خوك و دست هاي جذامي – كه به زعم من بهترين كتاب مصطفي مستور است-  تو را ياد چخوف مي اندازد. اما خدا وكيلي نويسنده ي وطني خودمان چيز ديگري است. پرسوناژ ها در «استخوان خوك و دست هاي جذامي» دقيق و بدون حشو و اضافات حرف ميزنند و تو اگر كمي زيادي درگير قصه بشوي انگار لحن كلامت مثل آنها تغيير مي كند. اولش ممكن است مثل تازه به دوران رسيده ها لب و لوچه ات را كج كني كه «شعار است»! ...ولي مستور وقتي شعار مي دهد هم قشنگ شعار مي دهد. اصلاً لجت نمي گيرد. باور مي كني.

 تا همين امروز نمي دانستم كه كتاب «عشق روي پياده رو» اولين مجموعه داستان مستور است. كتاب دلنشيني است. البته شايد براي من كه با مستور همشهري به حساب مي آيم دلنشين تر بوده باشد. خواندنش را توصيه مي كنم. براي خوزستاني ها و بچه هاي جنگ مستحب مؤكّد است!

يك نمايش نامه ي كوتاه هم از مستور خوانده ام با عنوان «دويدن در ميدان تاريك مين» نكاتي در آن است كه براي اهل نظر مفيد فايده است! بخصوص براي كساني كه مثل من زمين و زمان را بهم مي دوزند تا براي تفهيم مطلبشان مثال خوب بياورند. ديالوگي نيمه فلسفي است ميان يك فرمانده ي اردوگاه نظامي با دو سرباز خاطي. خطاي اين سرباز ها دو چيز است: اول: عشق ...دوم: فكر!

خلاصه كنم... مستور به شما كمك مي كند تا بهتر فكر كنيد. مستور مثل همه ي آدم هاي دوران ما بدنبال فرصتي است تا فكر كند.. و برعكس همه ي آدم هاي دوران ما براي فكر كردن وقت دارد! ايمان هم داستان هميشگي مستور است. از همان نوع اگزيستانسياليستي اش كه گفتم... البته اميدوارم خودش اين نوع ايمان را تكذيب نكند.

در پايان توجه شما را جلب مي كنم به يك پرداخت شاهكار از مستور در باره ي تغيير معناي زن و زنانگي و روابط خانوادگي در دنياي مدرن... انصافاً بي نقص است.

 «پدرم در مرادآباد به دنیا آمد و در مراد‌آباد مرد. اما هرگز نایت كلاب ندید. ندید چطور در دانسینگ‌ها چراغ‌ها رقص نور می‌كنند و مردان و زنان در هم وول می‌خورند. پدرم مرد و شلوارك داغ ندید. چراغ خواب قرمز ندید. مرد و چشمش به پردۀ سینما نیفتاد. ویدئو ندید. شوی مایكل‌جكسون تماشا نكرد. تا باران ببارد، چشم پدرم به آسمان بود و بعد كه می‌بارید، دایم خیره به زمین بود تا سبزه‌ها سربرآورند.

در مرادآباد وقتی به پدرم گفتم عاشق شده‌ام، هیچ نگفت. وقتی جزییات روح مهتاب را برای او شرح دادم، هیچ نگفت. وقتی گفتم مهتاب از سوسن، دختر عباس‌آقا قشنگ‌تر است، گفت: مگر عباس‌ آقا دختر دارد؟ پدرم هیچ‌وقت عاشق نشد. حتی عاشق مادرم نبود، اما او را دوست می‌داشت. خیلی دوست می‌داشت. وقتی مادرم خانۀ عالیه خانم روضه می‌رفت، پدرم مثل گنجشكی كه جوجه‌اش را با گلوله زده باشند، بال بال می‌زد. میان اتاق‌ها قدم می‌زد و كلافه بود تا مادرم برگردد.»

از داستان «در چشم هات شنا می کنم و در دست هات می میرم»

در كتاب چندروايت معتبر

پی نوشت:گفته می شه که مصطفی مستور جزو حلقه ی کیان بوده ولی در اصل حلقه ی کیان ۳ بخش میشه. بخش سیاسی و فلسفی و هنری.بخش هنری از همون اول خودش رو از بخش سیاسی و فلسفی جدا می کنه و هر وقت می گن حلقه ی کیان منظور همون دو گروه اوله.افراد مثل مصطفی مستور و قیصر امین پور جزو بخش هنری حلقه ی کیان بودن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 14:0  توسط حبه انگور  | 

السلام علیک یا ابا عبدالله

می خوام از یه دلتنگی بزرگ براتون بگم.

دلتنگی برای کی؟دلتنگی برای چی؟یا اصلاْ برای کجا؟

تا نرفتی دلت یه جوری گیره ولی وقتی می ری و حال و هوای اونجا رو می بینی، بعدش برمی گردی،تازه می فهمی از کجا دوری!تازه دلتنگی اصلیت شروع می شه.دلم برای راه رفتن تو بین الحرمین تنگ شده.راست گفتن که(بین الحرمینه/عشق عالمینه).دلم برای نماز صبح های تو حرم امام علی و امام حسین تنگ شده.برای دونه دادن به کفترها.خیلی می ترسم که سفر آخرم بوده باشه.می ترسم دست خالی از این سفر برگشته باشم.برام دعا کنید...

خیلی چیزا تو این سفر دیدم که سر فرصت می نویسم.

.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 23:8  توسط حبه انگور  |